حسن پيرنيا ( مشير الدوله )

2537

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى )

وظائفشان را نسبت بدولت تابعه بجا نميآوردند ( مانند ماد و خسرون ، كه ذكرشان گذشت ) . هرگاه رفتار شاهان اشكانى را با خانواده‌شان از زمان ارد اوّل و فرهاد چهارم ببعد بخواهند مثل آرند ، اين نوع امثال صحيح نيست ، زيرا از تاريخ پارت به خوبى ديده مىشود ، كه اختيار شاهان اشكانى در خانواده خودشان و در پارت بالاخصّ غير از اختياراتى بوده ، كه در خانواده‌هاى پادشاهان دست‌نشانده داشته‌اند ، در آن خانواده‌ها بامور داخلى خانواده يا مملكت دخالت نميكردند و فقط انجام وظيفه را نسبت بشاه بزرگ يا شاهنشاه اشكانى ميخواستند . عدّه‌اى گويند ، كه چون پارسيها فراموش نكرده بودند ، كه وقتى در آسيا رياست داشتند و داراى شاهانى مانند كوروش بزرگ و داريوش اوّل بودند ، نميتوانستند خود را بتمكين از پارتيها راضى بدارند ، بخصوص ، كه در تمدّن از پارتيها برتر بودند و خشونت پارتيها را نداشتند . اين نظر صحيح است ، ولى در مدّت تقريبا پنج قرن چه ميكردند و چرا در اين زمان فقط بخاطرشان آمد ، كه شاهانى مانند كوروش و داريوش داشتند ؟ زمره‌اى موافق نوشته آگاثياس ( كتاب 2 ، بند 26 ) عقيده دارند ، كه چون پارتيها با نظر تساهل و تسامح بمذاهب مينگريستند و هيچيك از مذاهب ملل تابعه‌شان را بر مذهبى ديگر ترجيح نميدادند ، از اين جهت پارسيها دلتنگ بودند و ايراد ميكردند ، كه چرا پارتيها مذهب زرتشت را بالاتر از مذاهب ديگر نميدانند و آن را ترويج نميكنند ( يعنى مذهب رسمى ايران قرار نميدهند ) . بنابراين اردشير ، كه خودش مغ بود و اسرار مذهب زرتشت را ميدانست ، از احوال روحى پارسيها استفاده كرده علم مخالفت برافراشت و بهره‌مند گرديد . بالاخره جمعى به اين عقيده‌اند ، كه چون پارتيها اقوام ديگر را بخدمات دولتى و سردارى و ايالت راه نميدادند و اين مشاغل بپارتيها اختصاص داشت ، از اين جهت خصومتى شديد بين پارتيها و ساير اقوام ايرانى پديد آمد و بالاخره بزوال دولت پارتى خاتمه يافت . عللى ، كه ذكر شد هركدام در جاى خود صحيح و متين است ، ولى نميتوان